بعدسالى كه گذشت كوه غم بر دل من سنگين شد و زمانى كه چو شبهاى دراز تيره و بى ثمر و غمگين شد بى هدف با دل خو كرده به غم راه خود پوئيدم راه پر دلهره و بى انجام طى نمودم من و بر جور زمان خنديدم بعدسالى كه گذشت او جوابى به من از مهر نداد به من از بسكه دلش سنگين بود رفت و وقعى ننهاد روز و شب بر در كاشانه او سعى كردم كه شوم خاك رهش چشم خود بست و از آن راه گذشت تا مبادا به من افتد نگهش پاى پر آبله و تيره شب است راه پر پيچ و خمى در پيش است آنكه زين راه نمى گردد باز اين دل سوخته درويش است سر نوشتم همه جا با غم بود هدفى جز غم ايّام نماند دست گرمى ز محبت يك بار برگ شادى به دل من ننشاند بعدسالى كه گذشت لطف او جاى به بى مهرى داد گوئى از اصل به دل مهر نداشت يا زمادر همه بى مهر بزاد بعدسالى كه گذشت يك ندا بر دلم آگاهى داد گفت يك عمر بمانى دربند و نيايد صياد بعدسالى كه گذشت من بماندم من و تنهائيها بعد سالى كه گذشت من بماندم من و رسوائيها فاطمه مهدیزاده